◍⃟🩷Ꞌꞌ✎ ســــلامپــــدر
لحظہلحظہباپدرمهربان
ـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖ
صوت:
›› قسمت اول:
›› مثل یوسف او را میبینیم، ولی نمیشناسیم!
›› صدا ›› پیدیاف ››
روزگار غیبت است و امام زمان علیهالسلام از دیدهها پنهان است، او غائب است ولی به راستی منظور از روزگار غیبت چیست؟!
در اینجا به ماجرای یوسف علیهالسلام اشارهای میکنم.
یوسف علیهالسلام پسر یعقوب بود؛ یعقوب، دوازده پسر داشت، او یوسف را بیش از همه دوست داشت، زیرا میدانست او به مقام پیامبری میرسد. برادران یوسف به او حسادت ورزیدند و او را داخل چاهی انداختند، خدا میخواست یوسف را بزرگ و عزیز کند؛ کاروانی به سر چاه آمد، یوسف را از چاه بیرون آورد و او را به مصر برد! عزیز مصر یوسف را خریداری کرد. یوسف از خود لیاقتهای زیادی نشان داد، تا آنجا که خزانهدار مصر شد و بعد از مدتی عزیز مصر شد. قحطی همه جا را فرا گرفت. یعقوب و پسران دیگرش در کنعان، منطقهای در کشور اردن زندگی میکردند. آنان در فقر و سختی بودند. برادران یوسف به سوی مصر حرکت کردند تا گندم تهیه کنند.
آنان نزد عزیز مصر آمدند، ولی نمیدانستند که او همان یوسف است! آنان یوسف را نشناختند! آنان باور نمیکردند که یوسف زنده باشد و به این مقام و شکوه رسیده باشد. آنان به یوسف گفتند: ای عزیز مصر! بر ما صدقه بده که خدا صدقه دهندگان را دوست دارد. یوسف هم در حق آنان مهربانی کرد، به آنان گندم زیادی داد. آنان به کنعان بازگشتند و ماجرا را به پدر گفتند. بعد از مدتی بار دیگر آنان به مصر آمدند و گندم گرفتند، ولی باز هم یوسف را نشناختند. وقتی برای بار سوم آنان به مصر آمدند، یوسف تصمیم گرفت خود را به آنان معرفی کند! یوسف به آنان گفت: آیا به یاد دارید زمانی که جاهل بودید با یوسف چه کردید؟!
آنان گفتند: یوسف را از کجا میشناسید؟!
یوسف گفت: من یوسف هستم!
اینجا بود که آنان سرهای خود را از شرمساری پایین انداختند.
یوسف به آنان گفت: امروز خجل و شرمنده نباشید، من شما را بخشیدم! امیدوارم خدا هم گناه شما را ببخشد که او مهربانترین مهربانان است.
این گفتگوها را که در اینجا نوشتم؛ در سورهٔ یوسف، آمده است. آری پسران یعقوب، یوسف را میدیدند، ولی او را نمیشناختند. ما هم امام زمان علیهالسلام را میبینیم ولی او را نمیشناسیم.
روزی از روزها امام صادق علیهالسلام به یاران خود رو کرد و چنین گفت: مهدی علیهالسلام شباهتی به یوسف دارد. برادران یوسف وقتی نزد یوسف آمدند، با او داد و ستد کردند، ولی او را نشناختند، وقتی یوسف خود را معرفی کرد، او را شناختند! آری وقتی خدا مصلحت در این ببیند که کسی حجت و نماینده او را نشناسد، این کار را میکند و روزگار غیبت آغاز میشود. یوسف پیامبر خدا بود، یعقوب هم پیامبر خدا بود. یعقوب سالهای سال در فراق یوسف اشک ریخت! اگر خدا میخواست جایگاه یوسف را به یعقوب نشان میداد، ولی خدا در آن مدت مصلحت را در آن دید که خبری از یوسف به پدرش یعقوب نرسد. خدا همان شیوهای را که در غیبت یوسف داشت، در غیبت مهدی علیهالسلام دارد.
پس چرا عدهای این موضوع را انکار میکنند؟
سپس امام صادق علیهالسلام اینگونه سخن خود را ادامه داد: مهدی در میان مردم رفت و آمد میکند، در بازارهای آنان راه میرود، بر فرشهای آنان قدم میگذارد، ولی مردم او را نمیشناسند.
مناسب است به این جمله بیشتر فکر کنی؛
مهدی بر فرشهای مردم قدم میگذارد…
این یک کنایه است! منظور این است که؛ امام زمان مهمان خانههای شیعیان میشود، در مهمانیها و مجالس آنان شرکت میکند، ولی شیعیان او را نمیشناسند.
این جمله گویا میخواهد زنده بودن مهدی علیهالسلام را به ما تذکر بدهد و از ما میخواهد به این امام زنده، حداقل به اندازه بقیهٔ افرادی که با ما زندگی میکنند، توجه داشته باشیم.
◍⃟🩷
Ꞌꞌ✎ ســــلامپــــدر
لحظہلحظہباپدرمهربان
ـٖـٖٖـٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖ
صوت:
›› قسمت دوم:
›› غربت در غیبت!
اکنون میخواهم برای تو از شبی سخن بگویم که امام زمان علیهالسلام کنار کعبه میآید و سر به سجده میگذارد و با خدا اینگونه نجوا میکند:
«اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ»؛
چه کسی دعاهای مضطر را اجابت میکند و سختیها را از او دور مینماید؟»
خدا فرمان میدهد تا فرشتگان به یاری او بروند؛ شوری کنار کعبه برپا میشود. فرشتگان دستهدسته به آنجا میآیند. فرشتگانی که در جنگ بدر به یاری پیامبر آمدند، نزد امام میآیند.
مسجد پر از صفهای طولانی فرشتگان میشود.
در این میان دو فرشته جلوی همه ایستادهاند؛ آنان جبرئیل و میکائیل علیهماالسلام هستند.
جبرئیل با کمال ادب خدمت امام میرسد و سلام میکند و میگوید:
«آقای من! اکنون دعای شما مستجاب شده است».
پس امام چنین میگوید:
«خدا را حمد و ستایش میکنم که به وعده خود وفا کرد و ما را وارث زمین قرار داد».
بعد از آن امام به نماز میایستد و شکر خدا را به جا میآورد.
لحظاتی میگذرد…
یاران امام که در شهرهای مختلف هستند، از ماجرا باخبر میشوند. آنان میفهمند که دیگر زمان ظهور فرا رسیده است؛ آنان به معجزه خدا سریع به مکه میآیند و کنار در کعبه دور امام جمع میشوند و با امام بیعت میکنند.
مدتی میگذرد، مردم خبردار میشوند… آنان نزد امام میآیند؛ امام با آنان چنین سخن میگوید:
«ای مردم! از شما میخواهم تا مرا یاری کنید و دست از حمایت من برندارید، به راستی که دشمنان در دوره غیبت ترس و وحشت به من وارد کرده و به من ظلم فراوان کردند؛ مرا از شهر و اهل خود راندند و مرا از حق خودم محروم کردند. دشمنان به من دروغ و افترا زدند پس به خاطر خدا، دست از یاری من بر ندارید».
اکنون از تو میخواهم به این سخنان امام خود، با دقت فکر کنی؛ من بر این باورم اگر به این جملات دقت کنی باور میکنی که چقدر در روزگار غیبت، امام تو غریب و مظلوم است و چه مصیبتهای زیادی بر او وارد شده است؛ خود آن حضرت به این گرفتاریها اشاره میکند. دشمنان این ظلمها را به امام روا داشتهاند:
ستم فراوان، غصب حق، رانده شدن از خانه و کاشانه، دروغ و افترا…
آری! امام تو اینگونه به گرفتاریها و سختیها مبتلاست؛ او وقتی ظهور میکند از این گرفتاریها یاد میکند.
اکنون از تو میپرسم:
چقدر از ظلمهایی که در حق امام میشود باخبر هستی؟
آیا تو هم مثل عدهای خیال میکنی که امام در این روزگار غیبت در خوشی و خرمی هستند؟
نه!
درست است که امام جایگاهی بالا دارد، اما این قانون خداست که امام، همانند بقیه انسانها زندگی میکند و فقط در بعضی از امور معجزه روی میدهد.
به زندگی پیامبر نگاه کن؛
مگر در جنگ احد آن حضرت به سختی زخمی نشد؟ وقتی که مسلمانان فرار کردند و آن حضرت را تنها گذاشتند و دشمنان از هر سو به سوی او حملهور شدند، ترس و وحشت از هر سو پدیدار شد. این یک حالت انسانی است، در همه کارهای پیامبر که معجزه روی نمیداد؛
خیلی از جاها با مشکلات روبهرو میشدند…
حکایت امام زمان علیهالسلام هم حکایت پیامبر است؛ درست است که در طول عمر او معجزهها روی داده است، ولی حس تنهایی و حس غربت در وجود او جلوهگر میشود…
او در بیابانها زندگی میکند…
او آقای بیابان نشین است؛ نمیتواند در شهرها محل مشخصی برای زندگی داشته باشد…
دشمنان حق او را غصب کردهاند، به مقام او حسادت میورزند و برای کشتن او برنامهریزی میکنند…
همهٔ اینها، مصیبتهایی است که دل امام را به درد میآورند…
◍⃟🩷
Ꞌꞌ✎ ســــلامپــــدر
لحظہلحظہباپدرمهربان
ـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖ
صوت:
›› قسمت سوم:
›› امام بیاباننشین و عوامل فاصله افتادن بین ما و امام.
در سخن قبل خود، امام زمان را اینگونه معرفی کردم:
«آقای بیابان نشین».
نمیدانم آیا تا به حال به این موضوع فکر کردهای، چرا کسی که سلطان همه جهان است، در شهرها خانه و کاشانه ندارد؟
چرا او یک جای راحت در این دنیا ندارد؟
در اینجا میخواهم ماجرای علیبن مهزیار را بازگو کنم…
او در اهواز زندگی میکرد، و همواره نام و یاد امام را در جامعه زنده نگاه میداشت. او شنیده بود که امام هر سال در مراسم حج شرکت میکند؛ برای همین هر سال به سفر حج میرفت، به امید آن که شاید بتواند آن حضرت را ببیند.
سالهای سال گذشت…
او ۱۹ بار حج انجام داد، ولی توفیق دیدار برایش حاصل نشد.
نزدیک ایام حج که فرا رسید، شبی از شبها، در خواب کسی را دید که به او چنین گفت:
«امسال به حج برو که امام خود را میبینی».
علیبن مهزیار، صبح همان روز، با گروهی از دوستانش سفر خود را آغاز کرد.
او میرفت تا بیستمین حج خود را به جای آورد…
در طول سفر در همه جا منتظر آن وعده بزرگ بود؛ در مدینه، در مکه، هنگام طواف خانه خدا، در سرزمین عرفات و و و و و…
مراسم حج به پایان رسید، ولی خبری نشد!
حاجیان، کمکم به سوی وطن خود باز میگشتند؛ او در کنار خانه خدا نشسته بود. همهٔ غمهای دنیا به دل او آمده بود…
با خود فکر میکرد پس آن وعده چه شد؟
ناگهان مردی را دید که لباس احرام به تن دارد؛
علیبن مهزیار نمیدانست که آن مرد یکی از یاران امام است، و امام او را فرستاده است تا این پیام را به او برساند.
وقتی علیبن مهزیار آن مرد را دید، دلش شاد شد و نزد او رفت؛ سلام کرد.
آن مرد از او پرسید:
اهل کجایی؟
علیبن مهزیار گفت:
اهواز.
آیا علیبن مهزیار را میشناسی؟
گفت:
«من علیبن مهزیار هستم!»
آن مرد گفت اکنون برو و هنگامی که ساعتی از شب گذشت، من کنار مقام ابراهیم منتظر تو هستم؛ و پس از آن خداحافظی کرد و رفت.
علیبن مهزیار بسیار خوشحال شد؛ خدا را شکر کرد که دیگر به آرزویش میرسد… او به منزل خود رفت، با دوستانش خداحافظی کرد، ولی به آنان نگفت که میخواهد کجا برود.
او صبر کرد تا پاسی از شب گذشت؛
او با آن مرد روبهرو شد و همراه او حرکت کرد؛ راهی طولانی در پیش بود…
سحر که فرا رسید، آن مرد به او گفت:
اکنون وقت نماز شب است.
آنان از اسب پیاده شدند و نماز شب خود را خواندند، و سپس نماز صبح را نیز به جا آوردند و بعد حرکت کردند.
ساعتی راه رفتند و از کوهی بالا رفتند؛ پشت آن کوه دشتی پهناور بود!
آن مرد به علیبن مهزیار گفت:
آنجا چه میبینی؟!
علیبن مهزیار گفت:
دشتی وسیع که در وسط آن خیمهای نورانی برپاست!
آن مرد گفت:
«خوشا به حال تو… امام زمان در همان خیمه است».
علیبن مهزیار خوشحال گفت:
«خدایا!! از تو ممنونم!»
علیبن مهزیار خدا را شکر کرد؛ اشک در چشمانش حلقه زد…
آنان به خیمه نزدیک شدند؛ او از اسب پیاده شد.
آن مرد به او گفت: لحظهای صبر کن تا اجازه بگیرم…
بعد از لحظاتی او برگشت و گفت:
علیبن مهزیار! خوشا به حال تو که آقا اجازه دادند… پس داخل شو.
اینجا بود که او وارد خیمه شد و جمال دلربای امام را دید و سلام کرد و پاسخ شنید…
در حالی که اشک از چشمان او جاری بود، راز دل خویش را بیان کرد و از سالهای فراق سخن گفت.
اینجا بود که آن امام مهربان به او چنین گفت:
«ای علیبن مهزیار، من شب و روز در انتظار آمدن تو بودم… چرا انقدر دیر آمدی؟»
او در پاسخ گفت:
«آقای من! من در جستجوی تو بودم، اما کسی را نیافتم که از شما خبری داشته باشد و مرا راهنمایی کند که نزد شما بیایم!»
امام به او پاسخ داد:
«آیا دیر آمدن تو، به خاطر این بود که راهنمایی نداشتی؟! نه! اینطور نیست… شما در جستجوی دنیا هستید، فقرا را فراموش کردهاید، صلهٔ رحم را از یاد بردهاید و با شیعیان ضعیف، برخورد بدی دارید؛ با این کارها عذری برای شما باقی نمانده است».
این سخن، علیبن مهزیار را به فکر فرو برد…
آری! محبت به دنیا و جلوههای پرفریب آن، مانع بین ما و امام است.
وقتی شیعیان دنیا طلب میشوند و وظیفه دینی خود را از یاد میبرند دیگر شایستگی دیدار امام را ندارند.
کسی که محبت دنیا در قلب او ریشه دوانده است، روز به روز از امام دورتر و دورتر میشود.
بعد از این سخن، امام رو به علیبن مهزیار کرد و چنین گفت:
«ای علیبن مهزیار! پدرم از من عهد گرفته است تا در کنار مردمی که خدا بر آنان غضب کرده است، زندگی نکنم. او به من دستور داده است که در مناطقی که از آب و آبادانی خالیست منزل کنم. این دستور پدرم برای این است که امر من مخفی بماند، و مکانم از خطرات سرکشان در امان باشد؛ برای همین است که من روانه بیابانها شدهام».
آن روز بود که علیبن مهزیار، به راز غربت امام خود بیشتر پی برد.
آری! امام، همان آقای بیابان نشین است.
او سلطان این دنیاست؛ ولی باید در بیابانهای دور دست منزل کند، تا مبادا به کَید دشمنان گرفتار آید.
◍⃟🩷
Ꞌꞌ✎ ســــلامپــــدر
لحظہلحظہباپدرمهربان
ـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖ
صوت:
›› قسمت چهارم:
›› واکنش من به گرفتاری و غربت امام زمانم چگونه است؟!
واکنش من به گرفتاری و غربت امام زمانم چگونه است؟!
سَدیر با جمعی از دوستانش از کوفه به سوی مدینه حرکت کردند.
آنها این راه طولانی را به عشق دیدار امام صادق علیهالسلام پیمودند؛ آرزوی آنان این بود که امام خود را ببینند.
وقتی آنان به مدینه رسیدند، اول به زیارت حرم پیامبر رفتند، و سپس به سوی خانه امام شتافتند.
وقتی آنان وارد خانهٔ امام شدند، صدای گریه امام را شنیدند؛ وقتی نزدیکتر شدند دیدند که امام بر روی خاک نشسته، و حالت عزا و مصیبت به خود گرفته است و مانند ابر بهار گریه میکند…
چشمان حضرت از شدت گریه، مثل کاسهٔ خون شده بود و چنین زمزمه میکرد:
«آقای من! غیبت تو خواب از چشمم ربوده و آرامش مرا گرفته است؛ آقای من! مصیبت تو برای من مصیبتی همیشگی شده است… آقای من! هر وقت برای چیزی گریه میکنم و ناله سر میدهم، میبینم که مصیبت تو، جانگدازتر و شدیدتر است…»
وقتی سَدیر و همراهانش این سخنان را شنیدند و گریههای امام را مشاهده کردند، به گریه افتادند و از امام سوال کردند که چه اتفاقی افتاده است؟
امام، آهی کشید و در پاسخ چنین فرمود:
«امروز صبح وقتی به کتاب «جَفْر» که در آن همهٔ حوادث آینده آمده است نگاه کردم، دیدم که غیبت مهدی علیهالسلام طول میکشد، و گرفتاریهای زیادی پیش میآید».
دوست من، به این ماجرا دقت کن؛ سخن امام صادق علیهالسلام را خوب بررسی کن؛ آن حضرت اینگونه برای مصیبتهای مهدی علیهالسلام اشک میریزد… گرفتاریهای مهدی، خواب را از چشمان امام صادق اینگونه ربوده است…
به راستی؛
«آیا ما تا به حال، یک شب اینگونه بودهایم…؟»
اگر فرزند ما بیمار شود و او را به بیمارستان ببرند، ما آن شب خواب نداریم، پریشان هستیم، مگر پدر و مادر میتوانند در آن شرایط آرام و قرار داشته باشند؟!
هر لحظه نگران فرزند خود هستند، غم و غصه فرزند خواب را از چشم میرباید.
آیا تا بهحال، یکبار اینگونه بیقرار مولای خود شدهایم؟
ما خودمان، در خانه و کاشانهٔ خود در آرامش هستیم، اما کسی که سلطان این جهان است در بیابانها آرامش ندارد… جان او در خطر است و دلش پر از غم و غصه است.
در اینجا نکته دیگری را میخواهم بازگو کنم؛
به ما یاد دادهاند که مصیبت امام حسین علیهالسلام، از همه مصیبتها سختتر بوده است؛ میدانیم که امام صادق علیهالسلام، برای مصیبت کربلا «بسیار» گریه کرده است.
ولی آن حضرت در اینجا مطلب مهمی را بازگو میکند؛ به این سخن آن حضرت دقت کن:
«هر وقت برای چیزی گریه میکنم و ناله سر میدهم، میبینم که مصیبت تو جانگدازتر و شدیدتر است».
این نشان میدهد که در نگاه امام صادق، مصیبت مهدی، شدیدتر و جانگدازتر از مصیبت کربلاست؛
شاید برای عدهای این سخن عجیب به نظر آید که مصیبت و گرفتاری مهدی چیست که امام صادق علیهالسلام اینگونه برای آن اشک میریزد؟!
و من چقدر از این مصیبت غافل هستم…
وای بر من…
کجا هستم…؟
چگونه زندگی میکنم…؟
آیا غربت امام خود را عادی میدانم و به آن عادت کردهام، یا آنکه آن را مصیبت میدانم؟
دانستم و خطا کردم، نمک خوردم و نمکدان شکستم؛ من از فتنههای این روزگار میترسم.
دشمنان که تکلیفشان مشخص است؛ آنان از غربت و تنهایی او خشنودند، اما «من چه میکنم؟»
وقتی من در بیخیالی به سر ببرم و غربت و تنهایی امام خود را مصیبت ندانم، به غفلت گرفتار شدهام و با این غفلت، دل امام خود را به درد آوردهام و دشمنان او را خشنود کردهام.
چرا من امروز احساس یتیمی نمیکنم؟
آقای من و مولای من در زندان است؛ من از او دور افتادهام و اصلاً «هیچ» غمی در وجودم نیست!!
به این دنیا و جلوههای پرفریب آن دل بستهام…
چرا من این چنین شدهام؟
شیعیانی که در زمان اهل بیت علیهمالسلام زندگی میکردند، چگونه بودند و من چگونهام!..
بعضی از آنان سوگند یاد کرده بودند تا زمانی که زندهاند و حکومت اهل بیت علیهمالسلام برپا نشده است، هر روز به غیر از روز عید فطر و عید قربان روزه بگیرند؛ چقدر بین آنان و من تفاوت است!
من به آنجا رسیدهام که دیگر غیبت مولایم برایم عادی شده است.
◍⃟🩷
Ꞌꞌ✎ ســــلامپــــدر
لحظہلحظہباپدرمهربان
ـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖٖٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖـٖٖـٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖٖٖـٖٖٖٖـٖٖٖـٖٖـٖـٖ
صوت:
›› قسمت پنجم:
›› غربت جانسوز!
چرا هیچکس برای من از تنهایی و غربت امامم سخن نگفت!…
چرا کسی مرا با این مصیبت آشنا نکرد!…
چه شد که من در این روزگار غیبت، احساس راحتی میکنم!
از بس مولای خود را صدا نزدم و به فکر او نبودم، دیگر بیخیال شدهام…
آری! وقتی که یاد او رها شد، یاد دیگران در دل من جای گرفت…
باید همتی مردانه کرد، باید مانند امام صادق علیهالسلام، مجلس روضه گرفت؛ آن هم از نوع روضه مهدی!
باید گرد هم جمع شویم، در خانهها، حسینیهها، مسجدها و مکانهای دیگر، و درباره گرفتاریها و غمهای دل مهدی سخن بگوییم و اشک بریزیم…
مصیبت و گرفتاریهای مهدی، شدیدتر از همه مصیبتهاست..
باید برای این مصیبتها مجلس روضه گرفت؛ این چه حکایتی است که نام و یاد مهدی علیهالسلام با گریه همراه بوده است!
در این حدیثی که آن را ذکر کردم، امام صادق علیهالسلام، اینگونه در مصیبتهای مهدی اشک میریزد…
چند حدیث دیگر را هم در اینجا ذکر میکنم؛
شماره یک: «ابوخالد کابلی، نزد امام سجاد علیهالسلام آمد و سخن درباره مهدی به میان آمد؛ پس امام سجاد گریه شدیدی نمود و فرمود:
«به خدا قسم روزگار غیبت او، بسیار طولانی خواهد شد».
شماره دو: «دِعْبِل یکی از شاعرانی بود که همواره در دفاع از مکتب تشیع، شعر میسرود؛
او نزد امام رضا علیهالسلام آمد و شعر خودش را خواند. شعری که در آن از مهدی یاد شده بود؛
ترجمه شعر او چنین بود:
«من به ظهور امامی دل بستهام که سرانجام خواهد آمد؛ و باطل را نابود خواهد کرد و حق را آشکار خواهد ساخت».
اینجا بود که امام رضا علیهالسلام، گریه شدیدی نمود، و سپس از روزگار غیبت مهدی سخن گفت…
آری! آنقدر گرفتاریها و بلاهایی که مهدی به آن مبتلا میشود زیاد است، که اشک را از چشمان امام رضا علیهالسلام جاری کرد.
به راستی چه شده است؟!
چرا من غافل ماندهام؟!
چرا وقتی میشنوم صدها سال است امام من در این همه بلا و مصیبت گرفتار شده است، اشکم جاری نمیشود؟
شماره سه: کَرخی، یکی از یاران امام جواد علیهالسلام بود؛ او نزد آن حضرت آمد و درباره مهدی از او سوال کرد؛ اینجا بود که امام جواد شروع به گریه کرد و گریه او بسیار شدید شد و سپس فرمود:
«زمانی میآید که مهدی از یادها و خاطرهها فراموش میشود؛ عده زیادی از کسانی که به او اعتقاد داشتند دست از اعتقاد خود برمیدارند و دین واقعی را رها میکنند».
آری! چه غربتی بالاتر از اینکه کسانی که زمانی خود را شیعه میدانستند، دست از اعتقاد به مهدی بردارند و آن حضرت را در غربت و تنهایی رها کنند؛ این غربت بسیار جانسوز است.
اگر در آنچه برایت نقل کردم دقت کنی، به این نتیجه میرسی که باید بیشتر به یاد مصیبتها و گرفتاریهای امام زمان باشی؛
باید برای غربت او اشک بریزی، تا بتوانی مسیر کمال را بپیمایی.
در این اشک «رازی» نهفته است که تو را به آسمان پیوند میدهد.
پایان
پایگاه اطلاع رسانی وحید باقر پور کاشانی وحید باقر پور کاشانی




