ابزارها و قالب‌های رایگان وبلاگ

خانه / مقالات / نقد روش تفسیری علامه طباطبایی(ره)

نقد روش تفسیری علامه طباطبایی(ره)

بررسی روش تفسیری «قرآن به قرآن» در مصاحبه با آیت الله سیدان

 فصلنامه ی پژوهش های قرآنی درشماره ۱۰ـ ۹ ((ویژه تفسیر المیزان)) گفتگویی با استاد سیّد جعفرسیدان ترتیب داده بود که با عنوان (گفتگو با استاد سید جعفر سیّدان)) به چاپ رسیده است.در این مصاحبه آیت الله سیدان ضمن تبیین روش تفسیری علامه طباطبایی در تفسیر المیزان به نقد و بررسی آن می پردازند.

در آغاز بفرمایید ارزیابی شما از المیزان و شخصیّت نویسنده ی آن در سنجش با دیگر تفاسیر چیست؟

استاد سیّدان: پیش از هر چیز، لازم می دانم که به ابعاد روشن و ممتاز تفسیرشریف المیزان، اشاره ای هر چند به اجمال داشته باشم. ((المیزان)) از امتیازهای فراوان و مهمی برخوردار است که بخشی از آنها را در جامعیّت شخصیّت مؤلف آن باید جستجو کرد و برخی را در سبک و شیوه ی تألیف المیزان.
شخصیّتی چون علامه طباطبایی رحمه الله که از علوم عقلی و نقلی و دانش های مختلف حوزوی و دینی برخوردار بود، بدیهی است که وقتی به تفسیر قرآن روی می آورد، دستاورد او از کمال و جامعیتی بالا بهره داشته باشد، چه این که اگر در عصر ایشان، فرد دیگری به کار تفسیر می پرداخت، ولی از نظر مایه ی علمی و بینش اجتماعی در سطح پایین تر قرار داشت، به رغم دسترسی به منابع فراوان تفسیری و مدارک علمی مختلف، باز هم انتظار نمی رفت که کاری در حدّ المیزان ارائه دهد. تبحّر بسیار بالای علامه در علوم عقلی و نقلی و اهتمام ایشان به کار تفسیر و عزم ایشان بر استقضاء، تفصیل و تحقیق و بسط کلام، سبب شده است تا مجموعه ی تفسیر المیزان، حاوی بررسی هایی عمیق و اصیل باشد.
از سوی دیگر، سبک و شیوه ی تدوین و تألیف المیزان نیز امتیازهایی بر بسیاری از تفاسیر پیشین و یا معاصر خود دارد، از آن جمله:
یک: واژه شناسی المیزان؛ تا آنجا که تتبع کرده ام، شاید بهترین انتخاب از معانی کلمه ها در ذیل آیات صورت گرفته است.
دو:توجه به زمینه های تاریخی و شأن نزول و شرایط ویژه آیات در تفسیر یک آیه.
سه: عنایت به مباحث مختلف اجتماعی، اخلاقی، اعتقادی و … ذیل آیات، به تناسب مطالب و اشاراتی که در آیات، نسبت به آن موضوعات شده است.
چهـار: تفکیک مباحث تفسیری از مباحث موضوعی و نقطه نظرهای علمی و فلسفی و کلامی که به تناسب آیات می بایست مطرح شود.
پنج: طرح دقیق مباحث عقلی به گونه ای که مانند آن در سایر تفاسیری که دیده ام، نیست و این معلول تبحّر خاص علامه در مطالعات عقلی و فلسفی است، که در بسیاری از تفاسیر، با آن که وارد مسایل عقلی شده اند، آن را به گونه مناسب مطرح نکرده اند.
شش: بررسی مسایل روایی به گونه مناسب و با تجزیه و تحلیل بسیار مطلوب.

در مجموع با در نظر گرفتن همه ی این ابعاد، می توان تصریح کرد که تفسیر المیزان از جایگاه بس والا برخوردار است، حتی تفاسیری که بعد از المیزان نوشته شده اند، نتوانسته اند برتر از آن به شمار آیند، یا از نظر تبیین مطالب و احاطه بر تفسیر با آن برابری کنند.
با این همه، نکته ها و ملاحظاتی در تفسیر المیزان نیز هست که می تواند مورد تأمل اهل نظر قرار گیرد.

روش تفسیر قرآن به قرآن، که از سوی علامه دنبال شده تا چه اندازه در کار تفسیر پذیرفته است؟

استاد سیّـدان: یکی از مبانی مهم ((المیزان)) که چه بسا بارزترین ویژگی آن نیز به شمار می آید و به یقین شما در ویژه نامه خود درباره المیزان، بدان پرداخته اید، موضوع ((تفسیر قرآن به قرآن)) است.
علامه بر این اعتقاد است که جزء در زمینه ی آیات الاحکام و برخی آیات معاد و قصص، سایر آیات قرآن بی نیاز از غیر خود می باشد، چه این که قرآن، مفسِّر و مبیِّن آیات خود است و آیات مبهم و متشابه به وسیله آیات محکم و مبیّن تفسیر می شود.

ایشان در این مورد می نویسد:
«قد مرّ فیما تقدّم أن الایات التی تدعوا الناس عامه من کافر أو مؤمن ممّن شاهد عصر النزول أو غاب عنه، إلی تعقّل القرآن و تأملّه و التدبّر فیه و خاصه قوله تعالی: (أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ وَ لَوْ کاَنَ مِنْ عِندِ غَیرِْ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلَافًا کَثِیرًا) تدلّ ولاله واضحه علی أن المعارف القرآنیه یمکن أن ینالها الباحث بالتدبر و البحث، و یرتفع به ما یترائی من الاختلاف بین الایات، ولایه فی مقام التحدّی، و لا معنی لإرجاع فهم معانی الایات ـ و المقام هذا المقام ـ إلی فهم الصحابه و تلامذتهم من التابعین حتی الی بیان النبی صلی الله علیه و آله …»(۱)

آیا به راستی این نظر علامه صائب است یا خیر؟

قبل از این که هرگونه داوری کرده باشیم، بیان چند نکته لازم است:
۱ـ در قرآن قطعاً آیاتی هست که نیاز به تبیین و تفسیر داشته باشد و تفسیر و توضیح آن را می توان از برخی آیات دیگر به دست آورد. به تعبیر دیگر، اصل این موضوع به شکل موجبه جزئیه صحیح و غیر قابل تردید است.

۲ـ علامه در ارایه نظریه ی ((تفسیر قرآن به قرآن)) تعظیم و تکریم قرآن را هدف قرار داده است و انگیزه ای جز اهتمام به امر وحی و کتاب الهی نداشته است و هرگز در صدد نفی ارزش و اعتبار و حجیت قول و فعل معصوم علیهم السلام در زمینه تفسیر وسایر معارف دینی نبوده است.
اکنون با این مقدمات پذیرفته و مسلم، باید عرض کنم که آن چه جای تأمل و نقد دارد، اطلاق و یا عموم این سخن است، نه اصل آن.
اگر بگوییم یکی از راههای تفسیر قرآن، این است که به وسیله خود آیات، تفسیر شود، سخنی درستی است اما اگر بگوییم تنها راه صحیح، تفسیر قرآن به قرآن و قرآن به بیان پیامبر اکرم (ص) و عترت پیامبر (در غیر آیات احکام و بعضی از آیات معاد و قصص) نیازمند نیست، این اشکال پدید می آید که در برخی زمینه ها قادر به رفع ابهام آیه به وسیله خود آیات نیستیم و بیان معصوم است که رفع ابهام می کند.

بدیهی است که علامه برای نظریه ی خویش دلایلی دارند که به شرح زیر بیان می شوند:
صاحب کتاب شریف المیزان، برای اثبات ضرورت تفسیر قرآن به قرآن سه دلیل آورده اند و در جلد اول و هم چنین جلد نهم المیزان اظهار داشته اند که این مجموعه در تبیین خودش نیاز به غیر ندارد، خودش، خودش را تبیین می کند. البته این طور نیست که همه ی افراد، این توان را داشته باشند که از خود قرآن، قرآن بفهمند، ولی کسانی که راسخ در قرآن و دانش قرآنی هستند و از دقت خاصی برخوردارند و مقدماتی از نظر فن ادبی و لغت قرآنی را می دانند و برای ورود در قرآن اهلیت دارند، با تفکر و تأمل می توانند قرآن را با قرآن تفسیر کنند ـ جز در مواردی که استثنا شده است ـ.

دلالیل سه گانه علامه بدین قرار است:
یک: قرآن خود را نور معرفی کرده است و نور هم نیاز به غیرخود ندارد. «لا یستنیر بنور آخر»؛ نور با نور دیگر روشنی نمی یابد و گرنه نور نامیده نمی شود. قرآن که می گوید: «وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَنًا لِّکلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ»(۲) چون خودش تبیان و بیان کننده و روشنگر است، نیاز به بیان دیگری ندارد.

دو: تحدّی قرآن، منوط به آن است که قرآن از غنا و روشنی لازم برخوردار باشد. قرآن دیگران را دعوت کرده است که بیایید و این کتاب را بخوانید تا هدایت شوید و آن را مورد توجه قرار دهید و ببینید که انسان معمولی از آوردن معارف و مطالبی همانند آن عاجز است.
بنابراین قرآن در مقام تحدّی است و این تحدّی زمانی تمام است که اولاً، فهم قرآن و مفاهیم آن، برای مخاطبانش ـ مشرکان و کافران ـ میسر باشد و ثانیاً، فهم قرآن به چیز دیگری نیازمند و متکّی نباشد، حتی به بیان پیامبر و صحابه.
سه: در احادیث بسیار، وارد شده است که به قرآن تمسک جویید و روایات را به قرآن عرضه نمایید و این سفارش هنگامی صحیح است که هر چه در حدیث هست و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است از قرآن استفاده شود و اگر فهم قرآن به روایات توقف داشته باشد، دور لازم می آید.
به عبارت دیگر، چنانچه قرار باشد احادیث را به قرآن عرضه کنیم، باید قرآن، مشتمل برتمامی مطالب و مفاهیم احادیث باشد. از سوی دیگر، اگر بنا باشد قرآن را با حدیث بفهمیم، این دوری است آشکار و باطل!

علامه در این زمینه می نویسد:
«فالحق انّ الطریق إلی فهم القرآن کریم غیر مسدود، و أن البیان الإلهی و الذکر الحکیم بنفسه، هو الطریق الهادی إلی نفسه، أی انّه لا یحتاج فی تبیین مقاصده إلی طریق، فکیف یتصّور أن یکون الکتاب الذّی عرّفه اله تعالی بأنّه هدی و أنّه نور و أنّه تبیان لکّل، مفتقرأ إلی هاد غیره و مستنیراً به نور غیره و مبیناً بأمر غیره؟»(۳)

نقد دلیل اول

نقطه محوری سخن مرحوم علامه در دلیل اول این عبارت است:
«و جعله هدی و نوراً و تبیاناً لکل شیء، فما بال النور یستنیر بنور غیره! و ما شأن الهدی یهتدی بهدایه سواه! و کیف یتبیّن ما هو تبیان لکلّ شیء، بشیء دون نفسه»(۴)
سپس در همین زمینه می افزاید:

«و أمّا آیات الاحکام فقد اجتنبنا تفصیل البیان فیها لرجوع ذلک الی الفقه»(۵)
در پاسخ ایشان باید عرض کرد که اولاً شما خود، آیات الاحکام و برخی آیات معاد را از موضوع خارج دانسته اید و فرموده اید که در این موارد، نمی توان به خود قرآن اکتفا کرد و بیان پیامبر صلی الله علیه و آله و معصومین علیهم السلام در تبیین آنها لازم است.
سؤال ما این است که مگر تبیان بودن قرآن، استثناپذیر است، آیا ممکن است برخی آیات بیان و نور باشد و برخی دیگر خیـر!؟
اگر بپذیریم که همه قرآن نور، و همه آیات، بینات است و لازمه ی نور بودن و بیّنات بودن را بی نیازی از تفسیر و توضیح پیامبر (ص) و امامان (ع) بدانیم، نباید حتی آیات لاحکام و آیات معاد را هم استثنا کنیم. و اگر نور بودن قرآن، منافاتی با این نکته نداشته باشد که برخی آیات آن در تفسیر و تبیین نیازمند سنت باشد، در این صورت دلیلی ندارد که به استناد نور بودن قرآن، سنت را از گردونه تفسیر بیرون برانیم و قرآن را بی نیاز از سنت بدانیم، بلکه می توانیم بپذیریم که حتی در صورتی که فهم برخی آیات قرآن ـ چه آیات الاحکام و آیات معاد و چه آیات دیگر ـ به توضیح و تبیین روایات متکی باشد، باز هم قرآن، نور است و بیّنات.
حق این است که نور بودن کلیّت قرآن، به عنوان یک مجموعه، منافاتی با این ندارد که برخی آیات آن متشابه باشد و در فهم و تفسیر، نیازمند روایات و بیان معصوم علیه السلام؛ زیرا منظور از نور بودن قرآن و هدایت گری آن، در خطوط کلی هدایت و سعادت است، اگر می گوییم، قرآن «تبیان لکلّ شیء» است نظر به مجموع قرآن است، نه این که هر آیه به تنهایی «تبیان لکلّ شیء» باشد. به اضافه این که تبیان کل شیء بودن، از کجا که ویژه معصوم و در مقام ثبوت نباشد.
بنابراین، قرآن می فهماند که حق و باطل چیست و می فهماند که خودش کتاب حق است، هر چند بخشی از حقایق آن با ارجاع به آورنده ی آن آشکار گردد.
گفتنی است که خود ایشان گاه در پایان تفسیر یک آیه، جمله ی «والله اعلم» گذاشته اند که از آن فهمیده می شود مطلب روشن نشده است، مانند تفسیر آیه ی شریفه ی: «وَ یَسَْلُونَکَ مَا ذَا یُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» (۶) گاه نیز فرموده اند، معنی این کلمه را مثلاً «دَابَّهً مِّنَ الْأَرْضِ»(۷) از قرآن نفهمیدیم. مانند این گونه موارد، منافات با نور بودن قرآن ندارد، با آن که بر خلاف نظر ایشان چنین آیاتی نیازمند به غیر خود می باشند.

نقد دلیل دوم

مرحوم علامه طباطبایی در جلد سوم المیزان ص ۸۶ می نویسد:
«فان قلت: لا ریب أنّ القرآن انما نزل لیعقله الناس… قلت قد مرّ فیما تقدم أنّ الایات التی تدعوا الناس عامه من کافر أو مؤمن ممّن شاهد عصر النزول أو غاب عنه، إلی تعقّل القرآن و تأمله و التدبّر فیه و خاصه قوله تعالی «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ وَ لَوْ کاَنَ مِنْ عِندِ غَیرِْ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلَافًا کَثِیراً» تدلّ دلاله واضحه علی أن المعارف القرآنیه یمکن أن یناله الباحث بالتدّبر و البحث و یرتفع به ما یترائی من الاختلاف بین الایات و الآیه فی مقام التحدّی.»

چنانکه یاد شد، اجمال نظر علامه این است:

۱- قرآن برای همه ی مردم آمده است، نه برای گروهی خاصی از مردم.

۲- قرآن از مردم خواسته تا درباره ی مطالب وحی بیندیشند، تأمل و تدبّر کنند.

۳- دو مقدمه یاد شده نتیجه می دهد که پس مفاهیم قرآن اگر مورد تأمل و تدبّر قرار گیرد، برای همه ی انسان ها قابل فهم است و مردم برای درک حقانیت قرآن و حقایق معرفتی آن، نیاز به غیر قرآن ندارند:

«و لا معنی الإرجاع فهم معانی الایات …إلی فهم الصحابه و تلامذتهم من التابعین حتی إلی بیان النبی صلی الله علیه و آله.»(۸)
بنابراین معنی ندارد که کسی بگوید فهم معانی آیات قرآن، نیازمند فهم صحابه و یا شاگردان صحابه است و حتی نمی توان گفت که نیازمند بیان خود پیامبر (ص) است.
این فرمایش علامه هم تمام نیست، زیرا اگر بخش مهمی از آیات قرآن دارای مفاهیم محکم و بیّن باشد، باز هم کافی است که خداوند همه انسان ها را ـ بدون استثناـ برای تأمل در آن آیات فرا خواند و از ایشان بخواهد که با تدبّر در قرآن، آثار حقانیت وحی و رسالت پیامبر را در یابند و نیز اذعان کنند که نمی تواند مانند هدایت قرآنی کتابی بیاورند و هرگز لزومی ندارد که همه آیات مربوط به معارف روشن و آشکار باشد.

نقـد دلیـل سوم

بیان علامه در دلیل سوم این است:
«علی أنّ الاخبار المتواتره عنه (ص) المتضمنه لوصیته بالتمسک بالقرآن و الأخذ به و عرض الروایات المنقوله عنه (ص) علی کتاب الله، لا یستقیم معناها الاّ مع کون جمیع ما نقل عن النبی (ص) ممّا یمکن استفادته من الکتاب ولو توقف ذلک علی بیان النبی (ص) کان من الدور الباطل و هو ظاهر.»(۹)

خلاصه سخن علامه این است که:

۱- روایات را باید به قرآن عرضه داشت.

۲- قرآن زمانی می تواند مرجع روایات باشد که در بردارنده ی همه مفاهیم و معارف روایی باشد.

۳- اگر قرآن واجد همه معارف و مفاهیم موجود در روایات است و می توان آنها را فهمید، پس قرآن برای تبیین و تفسیر مفاهیم خویش نیازمند روایات نیست.

۴- اگر بگوییم با این که سنجش محتوای روایات به قرآن متکی است، قرآن هم برای فهمیده شدن ـ گرچه در بخشی از مطالب خود ـ وابسته به بیان روایات است، دور لازم می آید و دور قطعاً پذیرفته نیست.

آنچه درباره ی این فرمایش علامه به نظر می رسد، این است که اگر دقت شود، دوری در کار نیست، زیرا جهت توقف فرق دارد. دور، وقتی باطل است که جهت دور واحد باشد؛ ولی اگر جهت آن دو یا چند چیز شد، اساساً دوری وجود ندارد.

توضیح این که، ما از فرمایش علامه چهار قضیه به دست آوردیم. دومین جمله این بود که «قرآن زمانی می تواند مرجع روایات باشد که در بر دارنده ی همه معارف و مفاهیم روایی باشد»
تعبیر علامه این است:

«عرض الروایات المنقوله عنه صلی الله علیه و آله علی کتاب الله، لا یستقیم معناها الاّ مع کون جمیع ما نقل عن النبی صلی الله علیه و آله، ممّا یمکن استفادته من الکتاب»
اشکال اصلی در همین قسمت عبارت است؛ زیرا عرضه داشتن روایات به قرآن برای تشخیص صحیح از غیر صحیح است و عرضه ی روایات بر قرآن به این نیست که حتماً قرآن درباره ی یکایک احادیث، سخنی به تصریح داشته باشد و همه احادیث در قرآن باشد، بلکه عرضه روایات بر قرآن برای این است که آن روایات، با آیات قرآن مخالف نباشند، نه این که حتماً جهت تأییدی در خصوص محتوای هر روایت در آیات بیابیم.

آنچه در روایات ((عرضه به قرآن)) آمده این است که اگر حدیثی را مخالف قرآن یافتید «فاضربوه علی الجدار»( ۱۰)، نه این که اگر مضمون حدیثی در قرآن نیامده بود، آن حدیث را کنار بگذارید!

کوتاه سخن این که در عرضه روایات بر قرآن، باید در جستجوی این باشیم که بدانیم آن روایات، مخالف با قرآن است یا مخالف نیست. مخالف را کنار بگذاریم.

آنچه مخالف قرآن نیست، دو صورت دارد:

۱- اصلاً درباره آن بیانی در قرآن نیامده است.
۲- در تأیید آن، بیانی صریح به دلالت مطابقی و یا بیان غیر صریح (التزامی و یا تضمّنی) در قرآن آمده است.
این که گفتیم جهت توقف، فرق دارد؛ به این معناست که: ما باید روایات را بر قرآن عرضه کنیم تا بدانیم تضادی با قرآن دارد یا خیر.
از طرف دیگر نیاز عرضه قرآن بر روایات، برای تبیین و تشریح بخشی از آیات است که بدون روایات تبیین نمی شود.
همچنین باید توجه داشت که قرآن در موارد بسیاری، مخاطبانش را به غیر خودش ارجاع داده، و از جمله فرموده است:

«وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَینِ‏َّ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیهِْمْ وَ لَعَلَّهُمْ» (۱۱)

و یا فرموده است:

«بَلْ هُوَ ءَایَاتُ بَیِّنَاتٌ فىِ صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُواْ الْعِلْمَ»(۱۲)

ظهور این گونه آیات در این است که هرگاه کسانی که شأنیت فهم قرآن را دارند، به آیه ای رسیدند که تفسیر آن را ندانستند به «اَلَّذینَ أوتُو العِلمَ» مراجعه کنند.
در عمل نیز وقتی ما به قرآن مراجعه می کنیم، در می یابیم که با وجود بیان هایی تفسیری عالمان علم تفسیر، باز هم معنای برخی آیات چندان روشن نیست، چنانکه خود علامه در تفسیر «دابّهً مِنَ الاَرضِ» می فرماید: هر چه کوشش کردیم که معنای «دابّهً مِنَ الاَرضِ» را در پرتو آیات دیگر به دست آوریم، میسّر نشد.
نکته ای که در این جا لازم به ذکر است این است که مرحوم علامه طباطبایی از آنجا که همت شان تفسیر قرآن به قرآن بوده است و این سبب شده تا به آیات توجه بیشتری داشته باشند و در این رابطه به طور کامل تلاش کرده اند طبعاً تفسیر ایشان از جهات بسیاری ممتاز و برجسته است و بسیاری از تفاسیر اساساً در هنگام بررسی یک آیه، توجهی به این نکته ندارند. بنابراین چنین توفیقی را نیز نخواهند داشت.
در رابطه با این نکته که علامه می فرمایند قرآن نور است و نور به غیر خودش برای روشن شدن نیازی ندارد، گفته شد که بر اساس آنچه از مراجعه به خود قرآن و برخی روایات استفاده می شود، قرآن، احیـاناً و در مواردی نیازمند به غیر خودش، یعنی پیامبر (ص) و ائمه معصومین (ع) است و این با تبیان بودن قرآن برای خودش منافات ندارد، زیرا می توان گفت قرآن در مقام ثبوت، نیاز به غیر خودش ندارد، در این صورت قرآن در کنار معصوم (ع) نیاز به غیر ندارد و غیر معصوم، نیازمند معصوم است. اما خود معصوم با توجه به آن مقام علمی خاص، می تواند از خود قرآن نکاتی را استفاده کند، گر چه به صورت رمز در قرآن بیان شده باشد و در فهم قرآن نیاز به غیر قرآن نداشته باشد، ولی این جهت که آیات قرآن در مقام ثبوت، چنین وضعیتی را دارد یا نه، مورد بحث ما نیست و در این سخنی نیست.
آنچه مورد بحث است، در ارتباط با غیر معصومین است که آیا در مقام فهم قرآن، گر چه در موارد خاص و به عنوان موجبه جزئیه به بیان معصوم نیازمند هستند یا نه؟ از عبارتی که ایشان در جلد سوم آورده بودند، به طور صریح استفاده می شود که قرآن نیازی به غیر خود در این جهت ندارد و باحثان و پژوهشگران، می توانند با مراجعه به آیات دیگر و حتی در موارد اختلاف بین آیات، خود اختلاف را برطرف سازند و مسأله را حل کنند. این بخش از سخن علامه مورد خدشه ما بود و گفته شد که از بررسی آیات قرآن و مراجعه به روایات به گونه دیگری استفاده می شود.

نقدی بر بیان علامه رحمه الله درباره ی حدیث ثقلین

علامه در جلد سوم المیزان صفحه ۸۹ و در ارتباط با مطالبی که از ایشان آوردیم، حدیث ثقلین را مطرح کرده اند که به نظر می رسد، معنایی که برای حدیث آورده اند، جای تأمل باشد.
ایشان فرموده اند، اگر کسی با این روش که شما دارید و قرآن را بی نیاز از غیر خود دانسته اید، درباره حدیث ثقلین که بر تلازم میان قرآن و حدیث عترت دلالت دارد؛ چه می گویید؟ در پاسخ می گوییم، این حدیث شریف در مقام حجیت هر یک به طور مستقل است و هرگز نظر به تلازم قرآن و عترت ندارد.

عبارت علامه چنین است:
«والحدیث غیر مسوق لابطال حجیه ظاهر القرآن … کیف و هو صلی اله علیه و آله یقول: لن یفترقاه، فیجعل الحجیه لهما معاً، فللقرآن الدلاله علی معانیه و الکشف عن المعارف الالهیه،. ولاهل بیت الدلاله علی الطریق و هدایه الناس إلی أغراضه و مقاصده».
حاصل کلام علامه این است که قرآن و عترت هر دو حجیت دارند، اما هر یک مستقل از دیگری است و لازم نیست که به یکدیگر وابسته باشند، ولی به خوبی روشن است که حدیث شریف توصیه به تمسک به هر دو دارد و این که این دو بایستی با هم در نظر گرفته شوند و روایات بسیاری جز حدیث ثقلین نیز تلازم بین قرآن و عترت را می فهماند و در بیانات ائمه (ع) فراوان آمده است که ما بیانگر قرآن هستیم (به این معنی که اگر بیان ما اهل بیت نباشد، همه ی مفاهیم برای مردم روشن نمی شود).

کاستی های تفسیر المیزان یا روش تفسیر قرآن به قرآن را در چه می بینید؟

استاد سیّـدان: آن گونه که از بررسی این تفسیر به دست می آید، از آن جا که تفسیر المیزان در تفسیر آیات، روش تفسیر قرآن به قرآن را برگزیده و بنا براین بوده است که همه آیه ها با خود آیات معنی شود، در مواردی به نظر می رسد، برخی از آیات که درکنار آن حدیثی رسیده است و آن آیه را تفسیر کرده است، به دلیل آن که حدیث مزبور مورد توجه قرار نگرفته است، آیه نیز آن گونه که مناسب بوده و در شأن این تفسیر بوده، تبیین نشده است. از جمله این موارد، آیه زیر است که از گفته حضرت سلیمان (ع) آمده است:

«قالَ رَبَّ أغفِرلی وَهَب لِی مُلکاً لا ینبغِی لأَحَدٍ مِن بَعدی» (۱۳)

درباره ی این آیه، پرسشی مطرح است که این درخواست چگونه از پیامبری مانند حضرت سلیمان صادر شده است. و چگونه حضرت سلمیان (ع) با آن که می داند پس از او پیامبران و پیامبر خاتم و اوصیای او خواهند آمد، چنین مطلبی را از خداوند می خواهد. آیا بازگشت این درخواست به نوعی بُخل یا عُجب نیست؟
در این جا در ذیل آیه، روایتی از امام موسی کاظم (ع) رسیده است که پاسخگوی این پرسش است و در المیزان ذکر نشده است. علامه در حل این مشکل خواسته اند از آیات استفاده کنند و از آن جا که آیات، پاسخی در این زمینه به دست نمی دهد، این گونه موضوع را حل کرده اند که در این آیه اختصاص ایشان به ملک تقاضا شده است و نه اختصاص ملک به ایشان، در حالی که از ظاهر آیه چنین مطلبی استفاده نمی شود و شاهدی نیز بر آن نیست. افزون بر این که در این صورت نیز جای سؤال و استبعاد هم چنان باقی است.

امام موسی جعفر (ع) در توضیح این آیه می فرماید:

«ملک و حاکمیت، گاه با قهر و غلبه و ظلم و جور به دست می آید که امور یاد شده نشانه ی الهی نبودن چنین حکومتی است.
ولی در مواردی به گونه ای است که خود آن مُلک، نشان دهنده الهی بودن آن ملک است. در این آیه سلیمان (ع) از خداوند چنین می خواهد: خدایا بر من مُلک و حکومتی ببخش که کسی در الهی بودن و حقانیت آن شک نکند و سزاوار آن نباشد که کسی چنین بپندارد که منشأ غیر الهی دارد، چنانکه می بینیم پادشاهی حضرت سلیمان چنین بود و با آن حشمت و قدرت سلیمان و تسلط او بر جن و انس و حیوانات و باد و … جای تردیدی در الهی بودن حکومت او نیست.»(۱۴)
از این جا روشن می شود که برای فهمیدن برخی از آیات، نیاز به غیر قرآن داریم و لذا این آیه جز با روایت یاد شده غیر قابل حل نیست و گرنه باحث دانشمندی مانند علامه باید مشکل آیه را به جایی می رساند.
نکته دیگری که نیاز تفسیر قرآن به روایات را روشن می سازد این است که به فرض آن که برخی احتمالات در یک آیه در برابر اشکالات وارد شده بر آیه، مشکل را حل می کند، ولی چنین پاسخی قابل ارائه به اشکال کننده نیست.
مثلاً اگر در آیه ای نسبت به مراد و مفهوم آیه، شبهه و اشکالی وارد شود، یا تضادی میان دو آیه نظر رسیده باشد، اگر در پاسخ آن گفته شود اگر این آیه به طور احتمال معنای آن چنین باشد و آیه دیگر احتمالاً آن چنان باشد، دیگر تضادی نیست و به این گونه پاسخ داده شود، چنین پاسخی برای اعتراض کننده قانع کننده و کار ساز نخواهد بود؛ زیرا هر تناقض و اشکالی با چنین پاسخی حل می شود.
بنابراین اگر خود این کتاب و آورنده ی این کتاب افرادی را که سخن آنان در اثبات و تعیین یک احتمال از میان احتمالات گوناگون سند و حجت باشد معرفی نکند، هم چنان اشکال باقی است و تنها با وجود احتمالات نمی توان مشکل و شبهه را حل کرد. به عبارت دیگر در موارد بسیاری برای فهم آیه نمی توان به راحتی و به طور کامل و روشن و قطعی آیه را با آیات دیگر روشن ساخت و مشکل را حل کرد. بلی با احتمالاتی می توان از کنار آیه به آسانی گذشت، ولی این احتمالات برای اشکال کننده، پاسخ کافی نیست.
اما اگر در پاسخ او گفته شود که باید در این زمینه به کسانی که سخن آنان سند و حجت است، و در ارتباط با این کتاب مطرح هستند و با آن تلازم دارند، مراجعه کنیم و از بیان آنها در حل اشکالات بهره ببریم، چنین پاسخی قانع کننده خواهد بود.
یاد آور می شود که با توجه به اصرار مرحوم علامه بر روش تفسیر قرآن به قرآن و دخالت ندادن مطالبی دیگر در آن و موفقیت ایشان در بسیاری از موارد، با این همه گاهی انس با مسایل عقلی تأثیر خود را گذاشته است که به یک نمونه ی آن اشاره می شود:
علامه پس از نقل روایتی از پیامبر با این عبارت: «تفکّرو فی خلق الله و لا تفکّرو فی الله فتهلکوا» این گونه می نویسد:
«أقول: و فی النهی عن التفکّر فی الله سبحانه روایات کثیره اُخر مؤدعه فی جوامع الفریقین، و النهی إرشادی متعلق بمن لا یحسن الورود فی المسائل العقلیه العمیقه، فیکون خوضه فیها تعرضاً للهلاک الدائم.»(۱۵)

باید گفت چنین برداشتی از این روایت، تنها با انس با مسایل عقلی قابل توجیه است، وگرنه روشن است که از ظاهر روایت این گونه استفاده نمی شود.
پی نوشت ها:

[۱] المیزان، ذیل تفسیر آیه ۷ ـ ۹/ النساء/۸۲٫

[۲] النحل /۸۹

[۳] المیزان/۳/۸۸٫

[۴] المیزان، مقدمه الکتاب،۱/۴٫

[۵] المیزان، مقدمه الکتاب،۱/۱۱٫

[۶] البقره/۲۱۹ و المیزان، ذیل آیه شریفه،۲/۲۰۵٫

[۷] النمل/۸۲، علامه در ذیل آیه شریفه می نویسد: «ولا نجد فی کلامه تعالی ما یصلح لتفسیر هذه الایه و انّ هذه الدابّه التی سیخرجها لهم من الأرض فتکلّمهم ما هی؟ و ما صفتها؟ و کیف تخرج؟ و ماذا تتکلّم به؟ بل سیاق الآیه نعم الدلیل علی أن القصد الی الابهام فهو کلام مرموز فیه)) المیزان، ۱۵/۴۳۴

[۸] المیزان، ۳/۸۶٫

[۹] المیزان، ۳/۸۷٫

[۱۰] مضمون روایات مختلف به این حقیقت گویا است، به طور مثال شیخ طوسی رحمه الله در مقدمه تفسیر التبیان، ص ۵ می نویسد: ((و روی عنه (النبی) علیه السلام انه قال: إذا جاءکم عنّی حدیث، فاعرضوه علی کتاب الله، فما و افق فاقبلوه خالفه فاضربوه به عرض الحائط)) و مرحوم کلینی در کافی، کتاب فضل العلم، باب الأخذ بالسنه و شواهد الکتاب، دوازده حدیث بدین معنا نقل کرده اند. و شیخ حرّ عاملی رحمه الله نیز در کتاب وسائل الشیعه، ابواب صفات القاضی، باب ۱۹، وجوه الجمع بین الاحادیث المختلفه …، ۱۸/۷۵، چهل و هشت حدیث نقل کرده است.
[۱۱] النحل/۴۴٫

[۱۲] العنکبوت/۴۹٫

[۱۳] ص/۳۵٫

[۱۴] استاد محترم مضمون روایت شریف را بیان کرده اند، لذا در این جا متن کامل حدیث را نقل می کنیم: ((عن علیّ بن یقطین، قال: قلت لأبی الحسن موسی بن جعفر (ع): أیجوز أن یکون نبّی الله عزّ و جلّ بخیلاً؟ فقال: لا، فقلت له: فقول سلیمان(ع) :(رَبَّ أغفِرلی وَهَب لِی مُلکاً لا ینبغِی لأَحَدٍ مِن بَعدی) ما وجهه و معناه؟ فقال: الملک ملکان: ملک مأخوذ بالغلبه و الجور و إجبار الناس، و ملک مأخوذ من قبل الله تعالی کملک آل ابراهیم و ملک طالوت و ذی القرنین، فقال سلیمان (ع): هب لی ملکاً لا ینبغی لأحد من بعدی أن یقول أنه مأخوذ بالغلبه و الجور و إجبار الناس فسخرّ الله عزّ و جلّ له الریح تجری بأمره رُخاءاً حیث أصاب، و جعل غدّوها شهراً و رواحها شهراً، فسخّر الله له الشیاطین کلّ بنّاء و غوّاص، و علم منطق الطیر و مکّن فی الأرض، فعلم الناس فی وقته و بعده أن ملکه لا یشبه ملک الملوک المختارین من قبل الناس، و المالکین بالغبله و الجور، قال فقلت له: فقول رسول الله (ص) رحم الله أخی سلیمان بن داود ما کان أبخله؟ فقال: لقوله (ع) و جهان: أحدهما: ما کان أبخله بعرضه و سوء القول فیه، و الوجه الاخر یقول: ما کان أبخله إن کان أراد ما کان یذهب الیه الجهال، ثم قال (ع): قد الله أویتنا ما أوتی سلیمان، و ما لم یؤت سلیمان و ما لم یؤت احد من الانبیاء، قال الله عزّ و جلّ فی قصه سلیمان «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِساب» و قال الله عزّ و جلّ قصه محمد (ص) «وَ مَا ءَاتَئکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نهََئکُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ») تفسیر نور الثقلین، ذیل آیه شریفه، ح۵۶، ۴/۴۶۰ و تفسیر الصافی، ذیل آیه ی شریفه،۴/۳۰۰٫

[۱۵] المیزان، ۱۹/۵۸

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green